تبليغاتX
جاده عشق


جاده عشق

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است

 

دوستای عزیزم ببخشید اگه این مدت آپ نکردم.الانم فرصت ندارم واسه این آپم خبرتون کنم.ازم ناراحت نشین.

همیشه دریای دلتون آروم باشه.

 

 خداوندا تو تنهایی و من تنهای تنهایم

 تو یکتایی و بی همتا

 ولیکن من نه یکتایم نه بی همتا

 فقط تنهای تنهایم...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 22:15 توسط هلیا| |

 

ای دلشکسته ای که دیگر  توان اعتماد به هیچکس را نداری و حتی از تکیه بر

دوستی صمیمی پشیمان گشتی به آسمان ها بیندیش.....به بزرگی انسانیت.

به زیبایی وجدان...به وسعت محبت....بیندیش به نیکی ها...

چرا که آدمیزاد بدون وجدان و انسانیت یعنی هیچ یعنی پوچ...

بدی ها را بگذار و بگذر...ارزش تو بیش از آن است که قدرنشناسان تو را در هم شکنند و خاطرت را آشفته سازند.

بدان خدایی در آن نزدیکی است که اشکهایت را دید و صدای ترک برداشتن

قلبت را شنید.

بگذار کاستی ها از آن همان ها باشد.تو بزرگ باش... 

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 14:1 توسط هلیا| |

 

با سلام به همه ی عزیزانی که برای سلامتی دوستم دعا کردن...از همتون ممنونم

خداروشکر دوستم الان حالش خوبه...

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 17:43 توسط هلیا|

 

خیلی نگرانشم....امروز آسمون من آبی نبود.یکی از دوستام تصادف کرده.

نزدیکترین دوستم...

نمیتونم درد کشیدنشو تحمل کنم.تورو خدا دعا کنین درد نکشه...

وقتی میبینم بی حاله خیلی رنج میکشم.وقتی درد میکشه انگار یه دنیا غم

تو سینمه......دعاش کنین

من خیلی بیقرارم اما بازم خدا رو به خاطر لطف بی کرانش شکر می کنم

که گل منو ازم نگرفت.

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 1:54 توسط هلیا| |

 

سلام دوستای خوبم:

این بار میخوام واسه شما بنویسم.شمایی که هربار با مهربونیاتون دل منو آروم

کردین و خیلی وقتا آرامشمو مدیون شما بودم.

میخوام صادقانه بگم که از عمق وجودم برای تک تکتون آرزوی خوشبختی و

آرامش دارم...اگه دنیا مال من بود سوار ابرها میشدم و واسه همتون از سرزمین

عشق پیام مهربونی می یاوردم و برای هر کدومتون یه قاصدک پر از واژه های

رنگین می فرستادم...

امیدوارم که همیشه قایق زندگیتون تو یه دریای آروم و زیبا حرکت کنه.

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 1:28 توسط هلیا| |

 

این بار توان نوشتن ندارم.انقدر دلم پر از غمه که نمی تونم چیزی بگم.

به قلمم التماس می کنم که جوری بنویسه که اشکای تو چشامو به همتون بفهمونه...

اما این بار قلمم منو یاری نمیکنه...

فقط بدونین خیلی دلگیر و غمگینم خیلی...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 23:32 توسط هلیا| |

 

یه هم نفس میخوام که واسه همیشه دستامو بهش بدم...یکی که عشقمو بهش تقدیم کنم.یه همراه همیشگی می خوام تا جونمو بی بهانه فداش کنم....

یکی که از داشتن قلب توی سینش بشه مطمئن بود.مطمئن باشم که عاشقه تا زندگیمو واسش بدم....همنفسم شه منم همدل و همزبون و همراهش میشم...

اما یکی به من بگه که تو کدوم سیاره ی عشق باید پیداش کنم؟؟؟؟

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 16:39 توسط هلیا| |

 

 

چه زود از من گذشتی بی بهونه

نخواستی باشی و عشقی بمونه

بودم بازیچه ای عاشق همیشه

گرفتار نگاهت خیلی ساده

نمی دونم چرا خیسی چشمام

میاره خندرو به روی لبهات

نمی دونم چرا بغض صدایم

نمی کنه یه کم دلت رو آرام

تو که عشقم برات مثل یه خواب بود

چرا کردی منو انقدر پریشون

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 16:15 توسط هلیا| |

 

گاهی فکر میکنم تنهایی داره منو از پا درمیاره

آخه هرکسی تو قلب خودش می دونه که چقدر تنهاست...می دونه که

چقدر عاشقه و می دونه که چقدر شکسته....

شاید این طرز تفکرم که همیشه از تنهایی گله میکنم برمیگرده

به یه شکست...شکستن دلم و نابودی آرزوهای نیلی رنگم...

شکستن سخته...این که نشه دلتو آروم کنی سخته...

و این که نتونی سردی دستاتو به کسی بگی سخته...

کاش حداقل چشمای خیسمو بفهمی...

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 3:4 توسط هلیا| |

چند وقته حس میکنم سکوت کردنو دوست دارم چون هیچ کسی

گوش به صدای من نسپرده...

همیشه محکوم شدم به داشتن احساس..محکوم شدم به داشتن

سینه ای پردرد...همیشه محکومم به تنهایی

من شکستم چون فهمیدم رفتنم دل کسی رو به دردنمیاره...

حتی دل اونایی رو که به امیدشون زندگی میکنم...

نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 1:13 توسط هلیا| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ